احمد الحسن

احمد الحسن

احمد الحسن

رهبر دعوت

  • 38
  • 7
  • به اشتراک گذاشتن این مقاله
ملیت: عراقی
روز تولد: 10م دی 1346
محل تولد: مدینه بصره
وصعیت: ازاد
شجره نامه: احمد بن اسماعیل بن صالح بن سلمان بن حسین بن محمد المهدی
نقش: رهبر دعوت
آکادمی: دانشگاه مهندسی بصره
محل تولد: مدینه بصره
سطح تحصیلات: مهندسی شهرسازی

بـــسم الله الرحمن الـــــرحیم


اللهم صل علی محمـــــــد و آل محمد االئمة و المهدیین و سلم تسلیما کثیرا


احمـــد پسرِ اسماعیل ، پسرِ صالح ، پسرِ حسین ، پسرِ سلمان ، پسرِ امام محمد بن الحسن العسکری ارواحنا له فداه.

 


محل تولد ایشان، مُدینه محله ای در پنجاه کیلومتری شهر بصره در عراق می باشد. تحصیالتشان را تا مرحله ی لیسانس ادامه داده و دارای مدرک مهندسی شهر سازی می باشند.ایشان در سال هزار و سیصد و هفتاد و هشت ه.ش (اواخر رمضان 0241 ه.ق) و در سن بیست و نه سالگی ، به امر امام مهدی (ع) ، به شهر نجف نقل مکان میکنند و به قصد اصالح علمی عملی و مالی به حوزه ی علمیه نجف اشرف میروند اما هرگز در آنجا تحصیل نمیکنند. در بین اعراب مرسوم است که تا چندین نسل قبل از خود را میدادنند اما سید احمد الحسن (ع) پدر پنج خود را نمیشناختند و همانطور که در روایات آمده است نمیدانستند که ایشان فرزند پنجم امام مهدی (ع) هستند (بین ایشان و امام مهدی (ع) پنج نفر فاصله است) تا اینکه با امام مهدی (ع) مالقات میکنند و حضرت (ع) ماجرا را برای ایشان شرح میدهند.قسمتی از داستان دیدار ایشان با امام مهدی (ع) از زبان خودشان (ع) به صورت زیر است:


...( در حرم امام هادی و امام عسکری علیهما السلام اولین دیدار من در این زندگی دنیا با امام مهدی علیه السلام بود و در این دیدار بود که امام مهدی (ع) را شناختم. این ملاقات در چند سال قبل بود و بعد از آن پی درپی با ایشان دیدار داشتم. امام (ع) بسیاری از امور و مسائل را برای من توضیح دادند ولی به من برای تبلیغ در یک جهت خاص یا برای شخصی معین امر نفرمودند، بلکه آن توضیحات را مخصوص خود من بیان نمودند و آداب را به من آموختند و مرا به سوی محاسن اخالق الهی سوق دادند و تفضل نموده بعضی از علوم و معارف را در آن زمان به من یاد دادند....

درشبی از شبها خوابیده بودم و در خواب رؤیایی دیدم که امام مهدی علیه السلام در نزدیکیِ درب حرمِ (امام زاده) سیّد محمد علیه السلام برادر امام عسکری علیه السلام ایستاده اند وبه من امرنمودند که درآنجا برای مالقات باایشان حاضرشوم،بعد ازآن بیدار شدم که ساعت 4شب بود.چهار رکعت ازنماز شب را خواندم ودوباره خوابیدم وباز رؤیایی دیدم شبیه به همان رؤیای اوّل،در این رؤیا نیز امام مهدی علیه السلام برایم مالقاتی رابا خود معین نمودند سپس بیدارشدم ودرآن لحظه ساعت 2نصف شب بود،نمازشب راکامل کردم وبعد نمازصبح راخواندم.

بعدِ دو روز از این رؤیا به سامرّاء سفر کردم ودو امامِ عسکری وهادی علیهما السلام رازیارت نموده وبعد به شهر بلد بازگشتم وامام سید محمد علیه السلام رازیارت نمودم.سپس به بغداد رفته ودو امام کاظم وجواد علیهما السلام را زیارت کردم وبعد به کربال برای زیارت امام حسین وشهداء علیهم السلام رفتم ودرآنجا(حرم)،باامام مهدی علیه السلام شبانه مالقات کردم.سپس روز بعد درهنگام صبح نیزدر مقام امام مهدی علیه السلام که در کربال انتهای خیابان السدرة المنتهی قراردارد باایشان دیدار داشتم.درمکانی خلوت به تنهایی باهم نشستیم وآنجاهیچکس نبود به جزخادمی که درنمازخانه ٔبانوان ایستاده بود وتقریباً ازمکانی که ما بودیم جدا بود. به هرحال آن روز، سی اُمِ شعبانِ سال0241ه.ق بود.بعد از این ملاقات به منزلم بازگشتم وماه رمضان را به فضل خدا روزه گرفتم ودر اواخرِآن به نجف اشرف سفر کردم وشروع به مطرح کردنِ آنچه که ازحق شناخته بودم نمودم، مباحثه ومناقشه بین من وطالب حوزه بالا گرفت ونتیجه این شد که بابعضی از آنها قطع رابطه نموده وبا برخی دیگر اختالف زیادی پیدا نمودم وعدّه ای هم که بامن موافق بودند مرایاری نکردند)...


ما بین سالهای هزار و چهارصد و بیست تا هزار و چهارصد و بیست و سه ه.ق قبل از اینکه اعلام کنند که سید یمانی در روایات هستند ، دو کتاب با نام های "سرگردانی و راه به سوی خدا" و "فتنه ی گوساله" منتشر میکنند که کتاب سرگردانی مورد توجه مرجع دینی ، شیخ محمد یعقوبی، قرار گرفت و با هزینه ی خودش این کتاب را چاپ و بین طالب حوزه ی علمیه توزیع کرد. سید احمد الحسن (ع) در حوزه ی علمیه ی نجف سعی در اصالح علمی ، مالی و عملی کردند.


اصالح علمی را با نوشتن کتاب های پر از علم و معرفت شروع کردند و با طالب حوزه مباحثه کردند.

اصالح مالی: ایشان به نحوه ی مصرف خمس ها و صدقات اعتراض داشتند چرا که آنها عادلانه به فقرا و مساکین نمیرسید و سیاست های مالی سید احمد الحسن (ع) شیخ محمد یعقوبی را به یاد سیاست های مالی امام علی (ع) می انداخت (به گفته ی خود شیخ محمد یعقوبی.) اصلاح عملی: بخش اعظم آن امر به معروف و نهی از منکر بود به طور مثال زمانی که صدام لعنت الله علیه برای جشن تولدش، قرآن را با خون نجس خود نوشت کسی از مراجع حوزه به بهانه ی تقیه اعتراضی نکرد چرا که صدام فردی بسیار خون ریز و بی رحم بود. سید احمد الحسن (ع) تنها کسی بودند که بیانیه ای علیه صدام و این کار شرم آورش دادند و به او گفتند که حدود خداوند را شکسته و به خاطر این کارش هالک خواهد شد و این جشن تولد آخر اوست. سربازان صدام برای دستگیری ایشان به حوزه ی علمیه سرازیر شدند اما به اذن الله سبحانه و تعالی ایشان از دست سربازان صدام مخفی شدند و پس از آن صدام اعدام شده و کشته شد.


ایشان در ماه جمادی االول سال هزار و چهارصد و بیست و سه ه.ق در نجف اشرف اعلان کردند که فرستاده ی امام مهدی (ع) هستند و برخی از افراد حوزه و مردم عراق به ایشان ایمان آوردند اما به دلیل درگیری ایشان با صدام (لع) و ممانعت صدام، دعوت ایشان گسترش چندانی نداشت و از این نقطه بود که فردی که در بین مردم به نام صادق الامین معروف بود در نظر بعضی کوردلان کذاب و دروغگو نامیده شد و دشمنی ها آشکار شد.


ایشان (ع) در مصاحبه ی خود در پالتاک در جمعه نهم رمضان فرمودند:
"آغاز آشکار نمودن دعوت درسال دو هزار و دو میلادی بود، بعد از آن نظام صدام آگاه شد و دنبال من بودند. من مجبور شدم برای مدت اندکی از چشمان آنها دورشوم، در آن مدت فردی از مؤمنان بامن دیدار نمیکرد، مگرشیخ ناظم -حفظه الله- و یادم میآید که او سختی زیادی مُتحمّل شد تا در آن زمان با من دیدار کند. بعد از سقوط، بعداز سقوط نظام بعثی درسال دو هزار و سه میلادی در یک مدت، دعوت مهدوی در نجف، بصره، عماره، ناصریه، بغداد، کربلا و بقیه ی استان های عراق بانشاط و انرژی جدیدی آغاز شد. سپس شیخ ناظم عقیلی نزد من آمد و حسین جبوری همراه ایشان بود، ابوسجاد، انصار او را با این نام میشناسند، ابوسجاد، خدا به آنها خیر دهد، در آن زمان همراه آنها به نجف اشرف رفتیم، به فضل خداوند در آن جا یکی از انصار بود، شیخ حبیب مختار -حفظه الله- پدر شیخ حازم مختار، ایشان در محله ی «حی النصر» نجف خانهای داشت، و اتاق یا مکتبی دور از خانه اش داشت، ایشان آن جا را برای کاردعوت قرار داده بود. و من این مکان را به عنوان اتاق یا مکتب یا دفتری قرار دادم. هرچه میخواهید آن را بنامید. در آن جا با مردم دیدار میکردم، انصار و غیر انصار و طلبههای حوزه و غیر آنها، و در آن مدت، در خانهای چسبیده به مسجد سهله ساکن بودم، و در مکتب یا دفتر بودم و تا دیر وقت با مردم و مؤمنان ملاقات میکردم، همان طور که حسینیه ها را زیارت میکردم، و در آن نماز میخواندم و نماز جمعه اقامه میکردم، و با مؤمنان و سؤال کنندگان در حسینیه ها ملافات میکردم.


بعد از این، تنگی امور به صورت خاصی برای من آغاز شد، متأسفانه به خاطر فتواهای مجرمانه که مسؤولیت آن را نیز بر عهده نمیگیرند، این فتواها از سوی بعضی از افراد مدعی دین بود، و همچنین تحرکات بعضی از افرادی که در آن زمان درعراق نفوذ داشتند. درسال ۲411 مجبور شدم که بعضی از انصار را -که یکی از آنها شیخ عیدان ابوحسین بود- مکلف به پیداکردن مکان امنی برای سکونت کنم، آنها یک زمین کشاورزی در اطراف نجف پیدا کردند، در آن زمان، آن را خریدم و درآن جا خانهای ساختم تا من و خانوادهام در آن ساکن شویم، و فعالً در پایان سال 2011 به دور از عموم انصار و همچنین مردم برای سکونت به آن جا رفتم، به این خاطر که بعد از این برایم امکان نداشت تا به صورت مستمر، در مکتب یا دفتر حضور پیداکنم و با انصار و عموم مردم دیدار کنم. و نمیتوانستم مانند قبل، درحسینیه ها نماز جمعه اقامه کنم، و فقط به نقل خبرها ومسائل، از راه مؤمنان مورد اعتماد -خدا آنها را حفظ کند- میپرداختم. در آن خانه بودم تا این که درآغاز سال 2011 مجبور به بیرون رفتن از آن خانه شدم، و نیروهای نظامی قدرتمند، به آن خانه حمله کردند، این حمله فقط چندساعت بعد از بیرون رفتن من از خانه بود، بیرون رفتن من و خانواده ام، من و همسرم و فرزندانم. طبعاً این حمله دلیل قانونی یا منطقی نداشت، و فقط در اَثر تصرفِ نیروهای دارای نفوذ در آن زمان بود و هیچ دلیل دیگری نداشت. متأسفانه یکی از همسایه های مرا دستگیر کردند و او را به صورت بدی شکنجه کردند، درحالی که همسایه های من نمیدانستند که من چه کسی هستم، یعنی من در میان آنها بودم، ولی آنها نمیدانستند من چه کسی هستم، و این چنین وضعیت من ادامه داشت و امنیت نداشتم، و وضعیت من برای دیدار با عموم مؤمنان و مردم مناسب نبود، مخصوصاً بعداز اتفاقاتِ مشهور سال 2011، و این وضعیت ادامه داشت و فقط به ارتباط از راهِ بعضی از افراد مورد اعتماد اکتفا نمودم، و از راه سایتهای اینترنتی دعوت، و محل حوزه، و دفتر که بازگشایی شده بود، البته هر وقت فرصت برای این کار اجازه میداد، و این وضعیت ادامه داشت از اتفاقات پایان سال 2011 تا پایان سال 2010 بعد از این که ۲ سال مذکور در روایات به پایان رسید -همان طورکه خداوند سبحان ومتعال خواست- خداوند با فضل و منت خود در غیبت گشایش نمود، و خداوند با فضل و تالش مبارک بعضی از مؤمنان، امکان انتقال من به مکان اَمنی را فراهم نمود."

(پایان قسمتی از کلام ایشان (ع))

 

ایشان نمایندگان خود را به سمت مراجع دینی فرستادند و آن ها را دعوت به مناظره کردند اما جوابی از آنها نشنیدند و سپس آنها را دعوت به مباهله (لعنت کردن از راه دور) و ... کردند اما باز هم جوابی نشنیدند. در این میان برخی مانند الصرخی ملعون که ادعای ارتباط با امام مهدی (ع) را داشت شروع به مناظره ی کتبی با سید احمد الحسن (ع) کرد که شکست سنگینی در مناظره اش خورد و در حال حاضر این مناظره به صورت مکتوب موجود است. پس از اینکه الصرخی نتوانسته بود جواب علمی به سید احمد الحسن (ع) بدهد از راه دور ایشان را در حضور جمع نسبتا زیادی از مردم لعنت کرد و از خداوند خواست اگر سید احمد الحسن (ع) حق است از آسمان بر او عذابی نازل شود. چند وقت بعد

هلیکوپتر های ارتش عراق دفتر او را از بالا ( عذاب آسمانی) تیرباران کردند و این ملعون نیز به

هالکت رسید (فیلم این واقعه موجود است.) افراد دیگری مثل علی شکری نیز با فحاشی در ماه محرم و روی منبر امام حسین (ع) به سید احمد الحسن (ع) به هلاکت رسیدند که در صدد بیان آنها نیستیم.

 


در زمان حمله ی آمریکا به عراق ، ایشان طی بیانیه هایی مردم را دعوت به جنگ با آمریکای خبیث کردند تا از نفوذ آمریکا در ممالک اسلامی جلوگیری شود و شخصا در جنگ علیه آمریکا شرکت داشتند. پس از سقوط دولت صدام تا اواخر سال دو هزار و شش میلادی که عراق دارای وضعیت نا بسامانی بود دعوت ایشان در مناطق مختلف گسترش پیدا کرده بود و مکان هایی با نام حسینیه در شهر های

مختلف درست شده بود که محل تجمع ایشان و یاران ایشان بود. ایشان در چندین سال اول دعوت در بین مردم و در حسینیه ی انصار بودند و شخصا به سوالات مردم جواب میدادند و درب خانه ی ایشان به علت درگیری در منطقه ی النصرِ نجف به روی همگان باز بود اما حدود سال دو هزار و شش میلادی با سقوط صدام (لع) مخفی شدند.

 


پس از صدام حسین (لعنت الله علیه) مهم ترین مخالفین وی مراجع دینی بودند که بعضا فتوی به قتل ایشان دادند (مانند آقای سیستانی و آقای حائری.) با روی کار آمدن دولت شیعی در عراق و پیوستگی این دولت با مراجع دینی ، مخالفت ها با دعوت سید احمد الحسن (ع) کم کم شدت گرفت به گونه ای که ی حسینیه ها و دفاتر ایشان بسته شد و انصار ایشان دستگیر و زندانی شدند. مهم ترینِ این درگیری ها در دهم محرم هزار و چهارصد و بیست و نه ه.ق اتفاق افتاد که نیروهای نظامی شیعی به حسینیه آنها یورش بردند که باعث ایجاد درگیری مسلحانه شد که تعداد زیادی کشته شدند و تمام

بازماندگان دستگیر شدند و امروزه مخالفین دعوت از هیچ چیزی فروگذار نکرده و این جریان را تحریف میکنند و با وقاهت تمام میگویند احمد الحسن (ع) در دهم محرم قیام کرد که موفق نشد و یارانش کشته شدند!!!!!! سبحان الله عما یصفون!

با گذشت زمان و رفع شدن برخی از ابهامات در مورد ایشان و پیروانشان در نزد سیاستمداران عراق همچون عدم همکاری آنها با گروه جند السماء (گروهی که اقدام به عملیات مسلحانه در عراق کرده بود ) دوباره پیروان وی دفاتر خود را در شهرهای مختلف راه اندازی کردند، همچنین ایشان دفتری را در نجف به عنوان مکتب رسمی خود اعلام کرده اند که توسط نمایندگانشان اداره می شود و با آنها در ارتباط هستند.


ایشان پیام ها و دستورات خودشان را یا از طریق صفحه ی فیسبوک خود و یا از طریق نمایندگان رسمی شان در مکتبِ نجف اشرف اعلام میکنند. نمایندگان سه گانه ایشان آقایان : الف) سید حسن حمامی

ب) شیخ ناظم عُقِیلی ج) سید واثق حسینی می باشند که ایشان را در جریان امور دعوت از ریز و درشت آنها میگذارند.


ایشان در حال حاضر مخفی هستند و تنها با برخی از انصار نزدیک ارتباط دارند. پیروان ایشان در کشور های مختلف دنیا ائم از ایران ، عراق ، سوئد ، آمریکا ، کشور های آفریقایی و .... حضور دارند و معموال با نام انصار امام مهدی (ع) شناخته می شوند.

 

 

 

کتاب نوشته شده توسط

شما می توانید تمام کتابهایی را که توسط این شخص نوشته شده است را ببینید.

زیر شاخه ها

در اینجا شما می توانید زیرمجموعه های این شخص را ببینید.

پاسخ دهید

برای ارسال نظر، ابتدا به باشگاه جوانان احمد الحسن وارد شوید