کسانی که کتب عقاید مسلمانان را مطالعه میکنند، درمییابند که مسلمین صفات الهی را به صورتهای مختلفی دستهبندی میکنند؛ از جمله صفات ذاتی، صفات فعلی و نظایر آن.
روزی در این خصوص از ایشان (عليه السلام) سؤال کردم. پاسخ دادند:
«معمولاً تقسیمبندیها منوط به دیدگاه و درک کسی است که این تقسیمبندیها را صورت میدهد. حتی اگر این بخشبندیها درست باشد، به آن معنا نیست که فایدهای داشته باشد؛ چه بسا گاهی اوقات بخشکردنها به لغو (باطل) نزدیکتر باشد.
همچنین در کتب آنها موارد غیرقابل قبولی وجود دارد، لیکن شما میدانی که من دوست ندارم متعرض اسامی آنها شوم، جز در مواقع ضرورت!
به عنوان مثال مسالهی صفات سلبی که به مفهوم نفی نقص از ساحت خدا است، فاقد اشکال و چنین چیزی روایت شده همان طور که در دعای جوشن کبیر و قرآن نیز آمده است. صفات کمالیه نیز که به معنای توصیف خدا به کمال مطلق است، فاقد اشکال و در قرآن و ادعیه نیز وارد شده است. اگر شما «کتاب توحید» را بخوانی موضوعی در این خصوص مییابی و این که توحید در چه جایگاهی قرار دارد؛ این موضوع به طور کامل ناقض عقیدهی آنها در رجوع صفات سلبیه به کمالیه است. مثلاً با عنوان توحید در تسبیح روبهرو میشوی و همچنین تبیین کیفیت این موضوع که معرفت ما به صفات خدا، همان معرفت به ناتوانی ما از شناخت صفات او است و نهایت آنچه ما میتوانیم از او بشناسیم، معرفت صفات اولین فرستادهی خدا و فرستادگان پس از او میباشد.
این موضوعات در «کتاب توحید» تشریح و تبیین شده که به طور کامل ناقض عقیدهی ایشان در مورد صفات است.
علاوه بر این، اسم «الله» خودش یک صفت است و به معنای کمال مطلقی میباشد که خلق به عبادت او میپردازند و او فقط به وسیلهی آن برای رفع نیاز و فقر خلق بر آنها ظاهر و متجلی میشود.
به علاوه آیا در صورت عدم وجود «مقدور» (قدرت داده شده)، شما میتوانی موجودی را به عنوان «قادر» وصف کنی؟ در این صورت، آیا اصلاً هیچ موضوعیتی برای این وصف وجود دارد؟ در صورت عدم وجود «مقدور» موضوع «وصف» موجودیتی ندارد. آیا منظورم را درک میکنی؟
بسیار خب! البته ایشان ـیا لااقل برخی از آنهاـ قائل به چنین گفتاری هستند. حال آیا میتوان از وجود «اله» دم زد در حالی که کسی نباشد که او را عبادت کند؟ آیا در صورت عدم وجود «کسی که پرورش یافته» (مربوب)، میتوان موجودی را «پرورش دهنده» (رب) توصیف کرد؟
اکنون خدای سبحان با کمال مطلق (الله) تجلی یافته است تا پرستندگان رو به سوی او آورند. اگر پرستندهای وجود نمیداشت، خدا نیز برای آنها به اولوهیت ظهور نمییافت چرا که الوهیت متعلق به پرستنده (مألوه) است؛ (همان طور که) ربوبیت متعلق به «پرورش یافته» (مربوب) است. امیدوارم مطلب واضح باشد.
بنگر، هر موجودی گمان میکند «کمال» همان چیزی است که خودش آن را درک کرده و شناخته است. مورچهی ساکن بر سنگ خارا تصور میکند که «الله» دو گوشواره دارد زیرا از دید او، نهایت کمال همین است. انسان، غایت کمال را قدرت کامل، علم کامل و مانند آن میبیند به این دلیل که او به مقداری از قدرت و علم دست یافته و لذا میپندارد «عالم» و «توانا»یی که در مخیلهی او میگنجد، نهایت چیزی است که میتواند خدا را به آن توصیف کند!
لازم است انسان به سمت معرفت و شناخت حرکت کند تا بداند که از دستیابی به معرفت ناتوان است، و کمالی که خدای سبحان را به آن متصف میبیند، صرفا چیزی است که خداوند از این طریق خواسته او را به واقعیت یعنی همان معرفت حقیقی برساند. او با کمال مطلق با ما روبهرو میشود تا ما را به این حقیقت برساند که ما از درک معرفت (به کنه او) عاجزیم؛ تا از این رهگذر خود و حقیقتی که ما را پدید آورده است را بشناسیم. ما هنگامی نسبت به او معرفت مییابیم که به عجز کامل خود در شناخت او پی ببریم. درک این عجز، همان شناخت حقیقت است. «(کسی که خود را بشناسد پروردگارش را شناخته است)».
به طور کلی این حقایق به وسیلهی کلام، درک و شناخته نمیشود بلکه هنگامی که خود انسان در آنها غور کند و در آن واقع گردد، قابل درک است».
* * *