نص و گواهی خدا
یک روز احمد الحسن(عليه السلام) بدون مقدمه به من فرمود:
«سؤالی از شما دارم، یک سؤال علمی. خداوند شما را توفیق دهد!
نص، دلیل بر حجت است. آیا چنین نیست؟
بسیار خب، آیا این دلیل باید از همان روز اول ملازم و همراه حجت باشد یعنی باید از روز اول مطرح شده باشد؟ یا میشود که از روز اول به روزی که خلیفه در آن ادعا میکند، به تاخیر افتد؟
و آیا این نص هنگامی که عرضه میشود باید بر تمام مردم آن زمان حجت باشد یا خیر؟
و چه سودی دارد اگر حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) با این نص بر یک بودایی احتجاج نماید؟
یا حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) با استناد به کدام نص، بر هندو و بودایی محاجه میکند؟
این پرسشها مربوط به قانون شناخت حجت یا به ویژه در باب نص (وصیت) او است.
آیا پاسخی بر این سؤالات مییابی؟»
گفتم: آیا بر اساس آنچه از سخنان شما آموختهام پاسخ بدهم؟
فرمود: «بله».
گفتم: آنچه من دریافتهام این است که حجت در آغاز دعوتش، به خدای سبحان و گواهی و خواستهی او پشتگرم است و به وسیلهی آن بندگان خدا به او ایمان میآورند. حتی اگر نص موجود باشد، گواهی خداوند دارای شأن بالاتری است، و الله اعلم.
ایشان (عليه السلام) فرمود: «آری، آیا گواهی خدا، نص نیست؟ و آیا نصی که از جانب غیر خدا باشد، از گواهی و نص الهی برتر است؟
آری این همان نص است. من سابق بر این قانون کامل شناخت حجت را به نگارش در نیاوردهام، به این امید که اینها به سراغ مناظره بیایند ولی به نظر میرسد آنها خواهان مناظره نیستند. آنچه در شبکههای ماهوارهای در خصوص مسخره کردن رؤیا بیان داشتهاند مرا بس است. به خواست خدا کتاب «عقائد الاسلام» که در آن رسوایی ایشان و بیان جهلشان آمده است، منتشر خواهد شد، هر چند که اینها شرم و حیایی ندارند!
چند روز پیش به طور اتفاقی شنیدم که یکی از عمامهداران آنها در پاسخ به یک وهابی که میگفت «اصل امامتی که شما از آن سخن میگویید به عنوان یک اصل دینی در قرآن ذکر نشده است»، از کتابهای دعوت استفاده میکرد و به آن وهابی میگفت: ما میگوییم ائمه جانشینان خدا بر زمین اویند و آدم، اولین جانشین خدا میباشد و خدا فرموده: انی جاعل .... تا انتها. به این ترتیب آنها بدون هیچ شرم و حیایی، هنگامی که مخالفینشان با آنها بحث و جدل میکنند، دلایل خود را از دعوت اخذ میکنند و هنگامی که مردم دربارهی این دعوت از آنها سؤال میکنند، آن را تکذیب مینمایند!!
این که آنها از دعوت و از علوم آن بهره میگیرند، آیا دلیلی بر این نیست که آنها به صاحب دعوت نیازمند و او از آنها بینیاز است؟ آیا این (یعنی علم) از دلایل امامت نیست، و این که امام به نیازمندی همگان به او و بینیازی او از مردم شناخته میشود؟ حسبنا الله و نعم الوکيل. به راستی که بر آتش چه شکیبایند!».
* * *
• آیا صرف ادعای وصیت یک دلیل به شمار میرود؟
وصیت مقدس، نوشتهی حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) است که بازدارندهی امت از گمراهی میباشد؛ چیزی که خدای سبحان خواسته از ادعای اهل باطل محفوظ بماند تا حجتی آشکار باشد بر صدق صاحب پرچم حق و هدایت در زمان ظهور؛ آن گاه که خدا به آل محمد (عليهم السلام) اجازه میدهد تا دعوت بزرگ الهی خود را آغاز نمایند.
ولی برخی مدعیان دروغین علم میکوشند مردم را از این دلیل بزرگ الهی بازدارند و با این ادعا که دروغپردازان هم میتوانند با وصیت احتجاج کنند، مردم را در این خصوص دچار شک و شبهه و تردید نمایند.
این در حالی است که آنها حتی نمیتوانند به یک نمونه یا مثال که این عمل آنها را در طول مسیر زندگی بشر از اولین روز توجیه کند، اشاره نمایند. میبینیم که قرآن کریم ادعای آنها را به وضوح تکذیب کرده است.
احمد الحسن (عليه السلام) دربارهی این شک و شبهه آفرینی آنها فرمود:
«آنها میگویند: چه طور ممکن است صرف ادعای وصیت، دلیل باشد؟ در حالی که قرآن بیان میدارد که ادعای وصیت، دلیل است. قرآن بیان کرده که عیسی در مقام احتجاج با نصارا، به حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) بشارت داده و به او وصیت نموده است.
آیا نمیبینند که خدای سبحان صرف ادعای حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) بر این که او همان کسی است که عیسی به او وصیت کرده است را حجت به شمار آورده است؟
اگر به این صورت نبود، چه معنایی دارد که خدای سبحان از وصیت عیسی (عليه السلام) سخن به میان آورده است؟
آیا جز این است که خدا این وصیت را برای احتجاج به آن بیان نموده است؟ و آیا ذکر نکرده که در وصیت عیسی چیزی جز نام اول نیست؟
بنابراین، قرآن تایید میکند که وصیت را فقط صاحبش ادعا میکند و نه کس دیگری.
به هر حال، خدا هر چه بخواهد انجام میدهد و خدا را امری است که خود، آن را به پایان میرساند».
* * *
احتجاج پیامبران به وصیت
یک روز در خصوص احتجاج انبیاء به وصیت، از ایشان (عليه السلام) میشنیدم که فرمود:
«آنها میگویند: آیا موسی (عليه السلام) به وصیت احتجاج کرد؟
چگونه آن حضرت به وصیت احتجاج نکرد در حالی که بنی اسرائیل به دلیل وصیتهای انبیایشان نسبت به او، منتظر آن حضرت بودند؟!
همین طور است حضرت عیسی (عليه السلام) و حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم). آیا قرآن به وضوح احتجاج به وصیت را بیان ننموده است؟!
قرآن آشکارا بیان داشته که به آنها (عليهم السلام) وصیت شده بود و با وصیت نیز محاجه میکردهاند. همین کفایت میکند که قرآن به روشنی با وصیت پیامبران (عليهم السلام) و وصیت حضرت عیسی (عليه السلام) به حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) احتجاج نموده است».
خدای متعال میفرماید: «(و عیسی بن مریم گفت: ای بنی اسرائیل من پیامبر خدا بر شما هستم، توراتی را که پیش از من بوده است تصدیق میکنم، و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش احمد است بشارتتان میدهم. چون آن پیامبر با آیات روشن خود آمد، گفتند این جادویی است آشکار)».
* * *
آیا مضمون وصیت از قبل معلوم بوده است؟
برخی از کسانی که به ناروا ادعای علم میکنند بر این پندارند که نیازی نبوده حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) به هنگام احتضار وصیتی بنماید و به عنوان مثال حدیث ثقلین یا غدیر از نوشتن چنین وصیتی کفایت میکرده است. از سوی دیگر چون مضمون این وصیت از قبل مشخص بوده است لذا نیاز نبوده که آن حضرت خود را با نوشتن آن به سختی بیاندازد!
پاسخ احمد الحسن (عليه السلام) به چنین مدعیانی مطلب زیر است:
«برخی از آنها مدعیاند که از آنچه در وصیت پیامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلّم) بوده که به زعم آنها آن را کتابت نکرده است، باخبرند و محتوای آن صرفاً تاکیدی بوده بر بیعت غدیر و مختصری از حدیث ثقلین؛ لذا آن حضرت به نوشتن وصیتنامه اهتمامی نداشت و طبق اعتقاد آنها، حتی پس از واقعهی «رزیه» آن را برای مسکینانی همچون عمار و ابوذر و مقداد که قبولش میکردند نیز به کتابت درنیاورد؛ به زعم آنها آن حضرت حتی برای علی (عليه السلام) نیز وصیت را ننوشت تا بعد از او به کسانی که آن را قبول میکنند برسد تا به این ترتیب تمام کسانی که در صلبهای مردان هستند گمراه نگردند و امت از گمراهی نجات یابد!
من نمیدانم اینها از کجا فهمیدهاند که وصیتنامه صرفاً تکرار یا تاکیدی بر واقعهی غدیر یا دیگر رویدادها و سخنان پیشین پیامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلّم) مانند حدیث ثقلین به صورت اجمالی بوده است، با این که آن حضرت پیامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) و رسولی از جانب خدا بود و وحی به طور مداوم به حضرتش میرسید و رسالت او برای هدایت مردم نیز تا آخرین لحظه از حیاتش استمرار داشته است. آیا به عنوان مثال خداوند آنها را خبر داده که یک روز یا یک ماه یا دو ماه قبل از احتضار محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) چیز جدید و تفاصیل جدیدی مربوط به یکی از ثقلین یعنی اوصیای پس از او و نامها و صفات برخی از آنها که متضمن عدم گمراهی امت تا روز قیامت است، به او وحی ننموده است؟ هر چند چنین چیزی موافق حکمت باشد! اگر خدا چیزی به این مدعیان وحی ننموده، پس این قاطعیت و اطمینان بر این که وصیت صرفاً تکراری بوده بر آنچه از پیش گذشته و لذا ترک نوشتن آن پس از «رزیه خمیس» (مصیبت روز پنجشنبه) بهتر و سزاوارتر بوده، از کجا آمده است؟!
آیا این به آن معنا نیست که عمر برای پیامبر خدا تعیین تکلیف کرده بود که ننوشتن وصیتنامه در روز پنجشنبه بهتر است، همان طور که برخی چنین گمان کردهاند که اعتراض عمر بر نوشتن مکتوب، کاری شایسته و خردمندانه بوده است؟! شما نیز بر رسول خدا چنین مقرر میدارید که بهتر، ننوشتن وصیتنامه پس از روز پنجشنبه بوده است و هیزمهای آتشتان را از بین نمیبرید! شما را به خدایتان سوگند، کدام یک پیامبر است: محمد بن عبدالله (صلى الله عليه وآله وسلّم) یا عمر و دار و دستهاش، یا خود شما ای کسانی که نام تشیع بر خود نهادهاید؟!»
آنها از تلاش خود برای اشکال گرفتن بر نوشتن وصیت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) که نگهدارندهی امت از گمراهی است دست برنمیدارند. برخی از آنها اشکالی اختراع کردهاند که مضمون آن چنین است: یا، موسی بن جعفر (عليه السلام) در زندان پیش از وفات به فرد بعد از خود وصیت کرده و وصیتنامهاش را نوشته است و یا این که حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلّم) وصیتش را ننوشته است!! و از این قبیل سفسطهبازیها. ایشان (عليه السلام) در پاسخ به چنین سخنان بیهودهای فرمود:
«ما با دلیل، وجوب وصیت به هنگام احتضار را ثابت کردیم و اکنون آنها هیچ دلیل نقضی ندارند، لذا دلیل ما ثابت میشود و نیز با آن، تنها وجوب نوشته شدن وصیتنامهی پیامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلّم) ثابت میگردد.
در این خصوص که با استناد به عدم وصیت موسی بن جعفر (عليه السلام) به هنگام احتضار به دلیل مثلاً زندانی بودن او، بر وصیت حضرت رسول (صلى الله عليه وآله وسلّم) اشکال میگیرند، خداوند میفرماید: «(خدا هیچ کس را جز به اندازهی طاقتش مکلف نمیکند)» (بقره: ۲۸۶). لذا بیمار، روزه نمیگیرد و به همین دلیل، کسی که راه چارهای نداشته باشد، مکلف نیست که به هنگام احتضار وصیتنامه بنویسد. موسی بن جعفر (عليه السلام) نتوانست چنین کند ولی پیامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) چنین وضعیتی نداشت و آن حضرت قادر به نگارش وصیت بود، لذا این کار بر او واجب بود.
علاوه بر این، همهی وصایا و روایات ائمه (عليهم السلام) به ما نرسیده و همان طور که همگان میدانند، بسیاری از اصول روائی شیعه مفقود شده است.
به علاوه، این که موسی بن جعفر (عليه السلام) به هنگام احتضار وصیتنامهاش را ننوشته، خسارتی به همراه ندارد زیرا وصیت حضرت رسول (صلى الله عليه وآله وسلّم) بازدارندهی امت از گمراهی تا روز قیامت میباشد؛ لذا لازم نبود که خداوند شرایطی برای موسی بن جعفر (عليه السلام) فراهم آورد که به هنگام احتضار وصیت کند، در حالی که خدا زمان، فرصت و توانایی را در اختیار پیامبر (صلى الله عليه وآله وسلّم) گذاشت تا در وقت احتضار وصیت نماید. در عمل هم آن حضرت وصیت کرد و آن وصیت نیز نقل شده است».
اکنون، آیا کیسهی شما از اشکالتراشی بر وصیت مقدس خالی شد یا ایرادگیری همچنان ادامه دارد؟!!
* * *
وصیت و نص مستقیم
عدهای میگویند: وصیت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلّم) به تنهایی برای اثبات حقانیت کسی که به آن محاجه میکند کافی نیست و حتماً باید وصیت به طور مستقیم از امامی به امام پس از او صورت گرفته باشد.
ایشان (عليه السلام) در پاسخ به چنین افرادی فرمود:
«علمای شیعه میگویند: وصیت یا نص از پیامبر کفایت میکند، کما این که در کتاب در «باب الحادی عشر» به شرح مقداد سیوری این عبارت آمده که: نص از پیامبر یا امام قبلی کفایت میکند.
پس با استناد به متون عقایدی از حوزهی آنها، وصیت از پیامبر کافی است.
اینها نه قرآن را در نظر میگیرند، نه روایات و نه سیرهی معصومین را. آنها فقط سخنان مراجعشان و فقهائشان و آنچه در حوزهی نجف تدریس میشود را به دیدهی منت میگذارند؛ بلکه همین مطالب را نیز برای این که پی هوی و هوس خود بروند، منکر میشوند».
این سخن علامه حلی است:
امام باید منصوصٌ علیه باشد (باید بر او وصیت شده باشد) زیرا عصمت جزو امور باطنی است که فقط خدای تعالی به آن علم دارد، لذا باید از سوی کسی که بر عصمت او آگاه است نص صادر شود، یا ظهور معجزه به دست او که گواهی صدقش باشد.
شارح کتاب (مقداد سیوری) در «النافع یوم الحشر: ص ١٠٠» بر این مطلب چنین تعلیق زده است:
میگویم: این اشارهای است به شیوهی تعیین امام. بر این که تنصیص (وجود نص) از سوی خدا، پیامبر خدا و امام قبلی، سبب مستقلی در تعیین امام (عليه السلام) است، اجماع حاصل شده و تنها موضع اختلاف این است که آیا امام با چیزی غیر از نص نیز تعیین و مشخص میشود یا خیر. اصحاب امامیهی ما از آن منع کردهاند و گفتهاند: به جز نص راه دیگری نیست ....
* * *
روایتِ خداوند عمرش را تباه گرداند
سید احمد الحسن (عليه السلام) در یکی از کتابهای انتشارات دعوت مبارک یمانی به نام «وصیت مقدس، نوشتارِ بازدارنده از گمراهی» که در سایت رسمی نیز منتشر شده است، توضیحی داده که جای هیچ شک و شبههای در خصوص حجیت وصیت مقدس و صدق کسی که به آن محاجه کند چه از دید قرآن و چه از دید سنت یا عقل بر جای نمیگذارد.
از جمله مواردی که در این کتاب آمده است تبیین معنای روایت «تبّر الله عمره» (خداوند عمر او را تباه گرداند) برای مدعی دروغین میباشد.
ایشان (عليه السلام) در این خصوص فرمود:
«من دریافتم که معنای روایت «تبّر الله عمره» و وضعیت آن، برای انصار قدری مبهم است. از خداوند تقاضا دارم که شما را از آن برای بیان حق برای مؤمنین بهرهمند گرداند و مقام و منزلت شما را بالا ببرد و حجت شما را بر ظالمین آشکار گرداند!».
به هر کسی که این کتاب را خوانده است میگویم:
دلیل عقلی که سید احمد الحسن (عليه السلام) در کتابش تشریح نموده، محال بودن ادعای (باطل) نص به عنوان راهی برای تشخیص خلیفهی الله را ثابت میکند؛ که واضحاً از اساسیترین لازمههای تنزیه خداوند سبحان جهت جلوگیری از امکان تحقق این ادعای باطل میباشد. اما آنچه در ابتدا از دلایل قرآنی و روایی فهمیدم «بازدارندگی عمومی از اصل ادعای باطل نص تشخیص» یا «همبستگی هلاکت مدعی باطل با ادعایش» میباشد.
آنچه از صورت دوم فهمیده میشود این است که امکان وقوع ادعای نص تشخیص از جانب مدعی باطل همراه با هلاکتش میباشد؛ حال چگونه این مدعی باطل میتواند به این ادعا دست یابد آن هم بعد از بازدارندگی عمومی آن و محال بودن آن از نظر عقلی؟!
هنگام مطالعهی کتاب، این سؤال به ذهنم خطور کرد و ایشان (عليه السلام) برایم واضح فرمود:
«نه، این گونه نیست. خداوند توفیقت دهد! نص قرآنی و روایی نیز به خودی خود دلالت بر دلیل عقلی دارد و به معنی حمایت الهی از نص با هلاکت مدعی (باطل) میباشد و به فرض محال، به معنی امکان تحقق ادعای باطل نمیباشد.
عبارت: «حداقل ادعای آن همراه با هلاکت او قبل از آشکار شدن برای مردم است» به معنی بعید بودن امکان وصول به این ادعا میباشد و به این معنی نیست که این رویداد امکان محقق شدن را داشته باشد؛ ولی ما میگوییم: حتی اگر چنین چیزی محقق شود، باز هم ضرری نخواهد داشت؛ زیرا تحقق این ادعا تا این مرحله هیچ آسیبی به نص بازدارنده نمیرساند. پشتیبانی رسالت یعنی آن که شخص (باطل) آن را نتواند آشکارا نزد دیگری ادعا کند اما اگر فرض کنیم که او آن را صرفا پیش خودش ادعا کند و قبل از آن که بتواند آنچه در درونش قرار دارد را آشکار کند، خداوند هلاکش نماید، این مساله ضرری برای نص بازدارنده ایجاد نمیکند. تنها چیزی که لازم است بیان معنی حمایت (نص) و جدا کردن تنها حالت ممکن از بعیدترین حالتهایی است که میتواند پیش بیاید».
این توضیح برای کسی که کتاب مذکور را نخوانده باشد، پیچیده به نظر میرسد بنابراین برای درک بهتر پاسخ سید احمد الحسن (عليه السلام) توصیه میکنم که کتاب مذکور خوانده شود.
به برخی برادارن انصار که ممکن است از روی شرم و حیا بگویند: این مساله، موضوعی واضح است، ماجرای زیر را نقل میکنم:
روزی ایشان (عليه السلام) موضوعی را برایم بیان فرمود سپس چیزی فرمود که معنی آن چنین بود: آیا واضح شد؟
و هنگامی که گفتم: بله، واضح است، فرمود:
«خواهش میکنم در مورد چیزی که روشن نیست، نگو واضح است و هیچ گاه از طرح اشکال شرمگین نشو زیرا مخالفینتان به وسیلهی اشکال گرفتن با شما مواجه میشوند. لذا باید نسبت به آنچه مطرح مینمایید شناخت کامل داشته باشید. خداوند شما را توفیق دهد و گامهایتان را استوار سازد!».
* * *
کتاب «وصیت مقدس، نوشتارِ بازدارنده از گمراهی»
در خصوص اهمیت کتاب «وصیت مقدس» که پیشتر با شما دربارهی آن صحبت کردم، ایشان (عليه السلام) فرمود:
«خواهش میکنم این کتاب را به شکل یک کتابچهی جیبی درآورید زیرا در آن چگونگی استدلال و احتجاج به وسیلهی وصیت بیان شده است. همچنین خواهشمندم آن را در حوزه در قالب یک یا دو مباحثه، به درس و بحث بگذارید؛ همین طور در حوزهی نجف و در قالب کتابچه بین آنها توزیع شود و خوب است مطالب آن در روزنامه نیز منتشر شود تا مردم بیشتری از آن بهرهمند گردند. بکوشید با هر وسیلهای که در دست دارید، آن را به مؤمنین و مردم برسانید تا از آن بهرهمند گردند. خداوند به شما جزای خیر بدهد!».
ایشان (عليه السلام) دربارهی وصیت جدش حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلّم) نیز فرمود:
«وصیت این گونه توصیف شده که بازدارنده از گمراهی است و قید «وصیت، بازدارنده از گمراهی است» حائز اهمیت میباشد زیرا اگر طبق توصیف خود حضرت، آن وصیت از ادعای اهل باطل محفوظ نمیماند، پس ایشان دروغگو میشد یا آن حضرت جاهل میبود و وصیت را به صفتی که در آن نبوده توصیف کرده و یا آن حضرت عاجز و ناتوان بوده یا .... و غیره، و حال آن که ایشان از همهی این موارد منزه و به دور است».
* * *
بشارتی برای کسانی که از وصیت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلّم) دفاع میکنند
آنچه در این دنیا باعث حزن و اندوه میشود فراوان است، از جمله خواب ترساننده (انذار دهنده)، به ویژه اگر مضمون خواب، هشداری سهمگین دربارهی مثلاً عاقبت آدمی باشد.
روزی فردی از انصار خواب هشدار دهندهای را برای سید احمد الحسن (عليه السلام) تعریف کرد که یکی از انصار برای او دیده بود. این خواب وی را بسیار مضطرب نموده بود. ایشان (عليه السلام) وقتی ماجرای خواب را شنید، در پاسخ فرمود:
«به خواست خدا خیر است، و خداوند شما را از شیطان حفظ میفرماید. خداوند شما را توفیق دهد و گامهایت را استوار نماید!
جز خیر چیز دیگری نیست و ان شاء الله خداوند حامی تو است که همواره از راه و روش او دفاع کردهای و پیامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلّم) نیز که از وصیتش دفاع کردهای پشتیبان تو میباشد. جز خیر چیز دیگری نیست، و رحمت خدا گسترده است.
البته شایسته است که هیچ کس از ترس سوء عاقبت آسوده نباشد حتی کسی که از جانب خدا بداند که عاقبتش ختم به خیر میشود.
از خدا مسئلت دارم که حسن عاقبت را روزیات نماید و هر خلیفهی خدا بر زمینش که در زمان او زندگی میکنی را نصرت دهی. خداوند شما را توفیق دهد و گامهایت را استوار نماید!».
* * *
مادر موسی چگونه به حضرت موسی(عليه السلام) ایمان آورد؟
سید احمد الحسن (عليه السلام) در این مورد فرمود:
«در قرآن، مادر موسی چگونه به موسی (عليه السلام) ایمان آورد؟
آیا مادر موسی مکلّف نبود؟
خداوند متعال میفرماید: «(و به مادر موسی وحی کردیم که: شیرش بده و اگر بر او بیمناک شدی به دریایش بینداز و مترس و غمگین مشو، او را به تو بازمیگردانیم و در شمار پیامبرانش میآوریم)» (قصص: ۷).
«(او را به تو باز میگردانیم و در شمار پیامبرانش میآوریم)»
این شهادت خدا برای مادر موسی در خصوص پسرش حضرت موسی (عليه السلام) است و او نیز مکلف بوده (تکلیف داشته) که همانند دیگر مکلفین به او ایمان آورد. حال چگونه به او ایمان آورد؟ آیا جز از طریق رؤیا که همان وحی الهی به سوی اوست؟».
شیخ مفید (رحمه الله) دربارهی کیفیت وحی به مادر حضرت موسی (عليه السلام) میگوید:
... و اما سخن ما در معجزات همان است که خدای تعالی فرموده: «وَأَوْحَينا إِلَی أُمِّ مُوسَی أَنْ أَرْضِعِيه فَإِذَا خِفْتِ عَلَيه فَأَلْقِيه فِی الْيم وَلَا تَخَافِی وَلَا تَحْزَنِی إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيک وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِين». این آیه متضمن صحت (درستشماری) خوابها است زیرا به مادر موسی در خواب وحی شد ... .
* * *
چرا حضرت یعقوب(عليه السلام) پسر خود را از بازگویی رؤیایش نهی کرد؟
خدای متعال میفرماید: «(آن گاه که یوسف به پدر خود گفت: ای پدر، من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که سجدهام میکنند* گفت: ای پسرکم، خوابت را برای برادرانت حکایت مکن، که برای تو حیلهای میکنند زیرا شیطان برای آدمیان دشمنی آشکار است)».
سید احمد الحسن (عليه السلام) در خصوص علت این که چرا یعقوب (عليه السلام) پسرش یوسف (عليه السلام) را از حکایت کردن خوابی که دیده بود برای برادرانش نهی نمود، میفرماید:
«در قرآن، یعقوب (عليه السلام) رؤیا را دلیلی بر تشخیص یوسفِ خلیفة الله دانست و وی را از این که خواب را برای برادرانش نقل کند بر حذر داشت زیرا در این صورت آنها میفهمیدند که وی خلیفهی خدا و جانشین یعقوب (عليه السلام) خواهد بود.
با این وجود، این جاهلان انکار میکنند؟! نمیدانم چه طور مدعی هستند که به قرآن ایمان دارند؟!
اگر عذرشان این است که تفسیر نمیدانند، اینک ما موضوع را برای آنها روشن ساختهایم و دیگر مجالی برای انکار نیست. حال جز لجاجت و خیرهسری دیگر چه باقی مانده است؟!».
حال که این مطلب واضح شد، من میگویم: آیا کسانی که رؤیا را مسخره میکنند در حالی که رؤیا دلیلی برای تعیین مصداق خلیفهی الله است، از سخنان خود که مردم را با آن به سبک مغزی میکشانند و بر انکار و تکذیب وحی الهی سوق میدهند، خجالت نمیکشند؟ آیا پاکی و ایمان اینها بیش از مادر حضرت موسی (عليه السلام) است؟! یا از حضرت یعقوب (عليه السلام) ـپیامبر خداـ به دین الهی عالمتراند؟!!
آیا خدا در استخاره به کسی غیر از ولیاش اشاره میکند؟
به هنگام عرضهی دعوت حق بر مردم، بعضاً با افرادی روبهرو میشویم که پس از آن که ادلهی دعوت حق به طور مفصل برای آنها تبیین شود به گونهای که دیگر هیچ عذر و بهانهای که با آن محاجه نمایند، برایشان باقی نمیماند، این ادله را کمابیش میپذیرند. این عده سپس به سراغ استخاره میروند و خداوند نیز نصرت احمد الحسن را برای آنها برمیگزیند ولی از آنجا که طرف، دل در گروی فرد دیگری دارد،خیرخواهی خداوند را رها میکند و به تبعیت از شخص محبوبش ادامه میدهد، با این پندار که خداوند با پیروی از او نیز برایش خیر میخواهد!!
حتی یک بار برایم پیش آمد که شخصی میگفت در طول عمرش همیشه استخاره میگیرد و طبق آن عمل میکند. وی هفت بار در خصوص پیروی از سید احمد الحسن (عليه السلام) استخاره گرفته و در پاسخ، سورهی یس آمده و نتیجهی استخاره بسیار خوب بوده ولی این مرتبه در عمل به استخاره مردد مانده است!!
دلیلش هم این بود که میگفت وقتی هفت بار استخاره بر احمد الحسن بسیار خوب آمد، رفته و بر پیروی از فرد دیگری که به گمانش او یمانی بوده، استخاره کرده که آن هم بسیار خوب آمده است!!
از سید احمد الحسن (عليه السلام) دربارهی چنین افرادی سؤال کردم. ایشان فرمود:
«اینها بینوا هستند. شما دلایل را یکی پس از دیگری برایشان تبیین کنید و بیان دارید که چگونه وصیت، حجتی است قطعی برای کسی که به دنبال حق میباشد و کسی که از آن روی برگراند، هیچ عذری نزد خدا نخواهد داشت.
و اما دربارهی فرد استخاره کننده و امثال او، او از خدا خواست که دربارهی احمد الحسن او را آگاه سازد، خدا هم او را آگاه نمود؛ ولی وی به کلام خدا شک کرد و از آن روی برگرداند و به دنبال هوا و هوسش رفت و در مورد کسی غیر از او استخاره گرفت، چرا که این فرد موافق با خواسته و میل او بود، خدا نیز او را به خودش واگذار نمود. استخاره بر غیر از کسی که خداوند برای پیروی از او خیری بخواهد، استخاره از شیطان است، نه استخاره از خدا. او از خدا طلب خیر کرد، خدا هم با او سخن گفت و به وسیلهی کتابش قرآن به او پاسخ داد، ولی او از کلام خدا رویگردان شد و هوا و هوس خودش و آنچه را که «نفس امارهی بالسوء» (نفس امر کننده به بدیها) به او نشان داد را پی گرفت.
کسی که با استخاره از خدا خیر میخواهد و خدا نیز او را آگاه میسازد و با کتابش بر او گواهی میدهد که احمد الحسن بر حق است، چگونه به این اطلاعرسانی و گواهی خدا کفر میورزد؟!! و پس از همهی اینها چه میماند به جز جهنم؛ جهنمی که آن فرد با رویگرداندن خویش در واقع آن را طلبیده و منتظر آن است؟!
آیا عاقلانه است که وی از خدا سؤال کند، سپس وقتی جواب را نپسندید، برگردد و دوباره سؤال کند و خدا پاسخش را بدهد، و باز هم برگردد و خدا به او پاسخ دهد و این کار را هفت بار تکرار کند؛ ولی هنگامی که دریافت این امر برای او سودی ندارد ـزیرا این راه پرخطر و روندگان آن نیز اندکاندـ به سمت استخاره گرفتن بر این که آیا فلانی یمانی هست یا خیر متمایل گردد؟!!
بسیار خب، آیا پاسخ خدا و شهادت او بازیچه است (پناه بر خدا) تا وقتی فرد پاسخ را نپسندد، برود و دربارهی فلانی سؤال کند؟ آیا خدا را به سخره گرفتهاند؟! آیا خدا بابت این که چنین فردی را به خودش و آنچه نفسش و هوی و هوسش طلب کرده، واگذاشته، شایستهی ملامت است؟! و آیا این فرد با انجام چنین کاری، منتظر چیزی غیر از جهنم است؟!
اگر نه دلایل برای آنها سودمند است و نه پاسخ خدا، پس چه چیزی به حالشان سود میبخشد؟
حسبنا الله و نعم الوکیل».
* * *
آیا احمد الحسن از مراجع خواسته از او معجزه بطلبند؟!
برخی افراد و چه بسا گروهی از مؤمنین، چنین گمان میکنند که سید احمد الحسن (عليه السلام) در بدو امر، طلب معجزه را بر مراجع عرضه داشته و تعیین نوع آن را هم به ایشان واگذار کرده است؛ یعنی نقش سید احمد الحسن (عليه السلام) آن است که هر چه مراجع پیشنهاد و طلب کنند به اجرا درآورد!!
برخی این گونه متوهم شدهاند؛ ولی واقعیت، همان چیزی است که سید احمد الحسن (عليه السلام) در کلام خویش تشریح میکند:
«در خصوص قضیهی معجزه، ما به برخی از مراجع گفتیم که درخواست خود را مستند و مکتوب کنند و با صدور بیانیهای رسمی تصریح نمایند بر این که حجت به وسیلهی معجزه شناخته میشود.
باید توجه داشت که ابتدا این مراجع بودند که خواستار معجزه شدند و پاسخگویی به آنها برای بیان این مطلب بود که آنها یا دروغگو هستند و جدیتی ندارند و فقط میخواهند مردم را به بیراهه بکشانند و این قضیه پس از آن روشن شد که ما به طور رسمی آنها را مورد خطاب قرار دادیم و آنها از پاسخگویی سر باز زدند؛ و یا اگر هم پاسخ میدادند و بیانیهای رسمی مینوشتند و درخواست خود را مستند مینمودند، در واقع از نادانی خود پرده برمیداشتند زیرا آنها راه شناخت حجت را به معجزه منحصر کردهاند، در حالی که معجزه تنها راه ممکن نیست بلکه (برای معرفت پیدا کردن نسبت به حجت الهی) راههای مختلفی وجود دارد.
مراجع و وکلای آنها به مردم گفتند: ایمان نمیآوریم مگر این که برای ما معجزهای بیاورد. احمد الحسن پذیرش این درخواست را منوط به مستند و مکتوب کردن تقاضایشان کرد، با هدف آشکار شدن دو موضوع:
اول: آنها دروغگو هستند و اگر خواستهی خود را ننویسند و بین مردم منتشر نسازند، دروغشان نمایان میگردد.
دوم: آنها ناداناند و با این اصل اعتقادی که حجت با نص شناخته میشود، مخالفت میورزند. این که آیا حجت را با معجزه میتوان شناخت یا نه موضوعی مورد اختلاف است؛ حال چگونه است که مراجع تنها راه شناخت حجت را اظهار معجزه میدانند؟!
این پاسخ برخی از کسانی است که به دروغ میگویند احمد الحسن آمده و خودش از همان ابتدا به مراجع گفته است که هر معجزهای میخواهند از او طلب کنند».
* * *
حجت بودن مهدیین (عليهم السلام)
بعضیها در تلاشاند از طریق ایجاد شک در امامت مهدیین صلوات الله علیهم اجمعین، حجیت آنها و وجوب اطاعت از ایشان را مشکوک جلوه دهند، با این استدلال که امام صادق (عليه السلام) امامت آنها را نفی نموده است!!
متن روایت: «ابوبصیر میگوید به امام صادق (عليه السلام) عرض کردم: ای پسر رسول خدا من از پدرت (عليه السلام) شنیدم که فرمود: پس از قائم، دوازده امام میباشد. امام صادق (عليه السلام) فرمود: (پدرم) گفته: دوازده مهدی و نگفته دوازده امام، و لیکن آنها گروهی از شیعیان ما هستند که مردم را به موالات و دوستی ما و شناخت حق ما دعوت میکنند».
این در حالی است که بسیاری از کتابهای دعوت مبارک یمانی به این شبهه پرداخته و کاملاً واضح به آن پاسخ دادهاند مبنی بر این که امام صادق (عليه السلام) در این روایت درصدد نفی امامت مهدیین (عليهم السلام) نیست بلکه آن حضرت میخواهد کلام پدرش امام باقر (عليه السلام) را برای ابوبصیر که ناقل خبر است تصحیح نماید. این که آیا مهدیین (عليهم السلام) دارای مقام امامت هستند یا خیر، موضوعی است که روایات بسیاری به آن پرداخته و بیان داشتهاند که آنها نیز ائمهاند.
همان طور که مقام امامتی که حضرت ابراهیم (عليه السلام) به آن نائل شد – طبق نص قرآن کریم – او را از متصف شدن به تشیعِ بهترین خلق پس از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) – به نص روایات شریفه – مانع نگشت.
به هر تقدیر، پاسخهای متعدد و روشن در کتابهای دعوت مبارک یمانی منتشر شده است؛ با این حال نگاهی داریم به پاسخ سید احمد الحسن (عليه السلام) برای این افراد، از منظری دیگر. ایشان (عليه السلام) میفرماید:
«موضوع نقض امامت مهدیین، ناقض حجیت آنها (یعنی این که آنها حجتهای الهی میباشند) نیست؛ یعنی ضرورتی ندارد که حجت، امام هم باشد. این که آنها بخواهند امامت را از مهدیین نفی کنند مانع از التزام بندگان از اطاعت آنها نیست زیرا آنها حجتهای الهی هستند. حضرت یونس (عليه السلام) حجت خدا بود ولی امام نبود؛ حال آیا فرمانبرداری از او واجب نیست؟ همچنین زکریا و یحیی (عليهما السلام) نیز حجج الله هستند ولی امام نمیباشند؛ آیا اطاعت از آنها لازم نیست؟ امامت یک مقام است.
اگر چه ادلهی زیادی وجود دارد که امامت مهدیین را ثابت میکند ولی من میخواهم چیزی را برای شما آشکار سازم؛ اینها ناداناند زیرا معتقدند نفی امامت یک نفر، به منزلهی نفی حجت الله بودن او است، در حالی که چنین چیزی صحیح نیست. میتوان ثابت کرد که یک نفر حجت الله و خلیفهی الله و اطاعت از او واجب باشد و لکن امام نباشد، مانند آدم، یونس، یحیی و زکریا (عليهم السلام).
این افراد جاهل چیزی نمیدانند؛ آنها بر این باورند که حجت معصوم، حتماً باید امام باشد و بر همین اساس میکوشند امامت را از مهدیین نفی کنند در غیر این صورت اگر میدانستند و متوجه بودند که «اگر انسانی حجت الله و خلیفهی الله باشد، لازم نیست که حتماً امام باشد»، درصدد نفی امامت مهدیین برنمیآمدند؛ زیرا در آن صورت خواهند دانست که نفی امامت مهدیین، ایشان را در نفی حجت بودن آنها سودی نمیرساند؛ حجیتی که روایاتی آن را ثابت نموده و صراحت دارند بر این که مهدیین پس از ائمه حجج الهی و اوصیای پیامبر پس از ائمه میباشند. پس اگر ایشان قادر به درک چیزی بودند، متعرض این مورد نمیشدند (و سراغ چنین موضوعی نمیآمدند).
همان طور که واضح است آن مقدار که نیاز است، اثبات حجت الهی بودن آنها است و اگر حجت الهی بودن آنها ثابت شود، مسأله خاتمه یافته و بحث روی این که آیا آنها ائمه هستند یا این که مقام امامت را دارند یا نه، زاید و از مطلوب به دور است.»
* * *
خروج در روایت یمانی!
امام باقر (عليه السلام) میفرماید: «.... خروج سفیانی، یمانی و خراسانی در یک سال و یک ماه و یک روز خواهد بود؛ درست مانند دانههای تسبیح یکی پس از دیگری خواهند آمد. به هر سو که بنگری ترس و وحشت و اضطراب خواهد بود. وای به حال کسی که با آنها درافتد. در میان پرچمها، پرچمی هدایتیافتهتر از پرچم یمانی نیست؛ پرچم هدایت، همان است زیرا او به سوی صاحبتان دعوت میکند. هنگامی که یمانی خروج کرد، فروختن سلاح بر مردم و بر هر مسلمانی حرام میشود. هنگامی که یمانی خروج کرد به سوی او به پا خیز چرا که پرچم او پرچم هدایت است و رویگردانی از آن برای مسلمان، شایسته و جایز نیست و هر کس که چنین کند از اهل آتش است چرا که یمانی به حق فرامیخواند و به راه مستقیم دعوت میکند».
برخی چنین فرض گرفتهاند که نصرت و یاری یمانی مشروط به خروج او جهت جنگ و قتال است، و قبل از آن اطاعت از وی واجب نیست، چه برسد به یاری نمودن او. این پندار عدهای میباشد!
این در حالی است که روایت یمانی بیان میدارد که یمانی خلیفه و حجت الهی است، و از همان نخستین لحظهای که خلیفهی الهی دعوتش را آغاز میکند، طاعت و نصرت او واجب میباشد. این همان چیزی است که سید احمد الحسن (عليه السلام) و انصار او در کتب عدیده توضیح دادهاند ولی ایشان (عليه السلام) از این نکته غافل نمیماند که در قالب یک سؤال نظر طالبان حقیقت را به وجود خطا در این فهم از روایت یمانی، جلب نماید و میفرماید:
«در روایت آمده است که یمانی صاحب پرچم است یعنی وی فرمانده ارتش میباشد و نیز در آن آمده که وقتی یمانی خروج کرد، قیام با او یعنی نبرد همراه وی واجب میشود. حال آیا معقول است که فردی در رکاب فرماندهی که قبلاً با او بیعت نکرده و به او ایمان ندارد بجنگد؟».
برخی نیز از این روایت چنین فهمیدهاند که این سه یعنی یمانی، خراسانی و سفیانی، دعوت خود را در یک روز آغاز میکنند و در یک روز ظاهر میشوند زیرا طبق متن روایت، آنها در یک روز واحد خروج میکنند.
البته واضح است که بین یکی بودن زمان خروج آنها برای نبرد، و یکی بودن شروع دعوت آنها از مردم برای گرد آمدن زیر پرچمشان، ملازمتی وجود ندارد و این که خروج برای نبرد به طور کامل تاکید شده است.
سید احمد الحسن (عليه السلام) خطاب به چنین سؤال کنندهای فرمود:
«آیا گمان میکنی آنها ظرف بیست و چهار ساعت ظاهر میشوند و لشکریان را تجهیز میکنند و با ارتشی انبوه به نبرد روی میآورند؟ آیا عقل چنین درکی را قبول دارد؟».
* * *
هنگامی که او را دیدید با او بیعت کنید!
از پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله وسلّم) در حالی که مسلمانان را به یاری حضرت مهدی (عليه السلام) فرامیخواند نقل شده که فرمود: «.... هنگامی که او را دیدید با او بیعت کنید حتی به صورت سینهخیز بر روی برف زیرا او مهدی خلیفهی خدا است». این معنا نزد شیعه و سنی وارد شده است.
با استناد به این روایت، برخی از افراد دیدن مهدی با چشم قبل از بیعت را شرط بیعت و ایمان آوردن به آن حضرت قلمداد کردهاند. به نظر این افراد قبل از مشاهدهی آن حضرت با چشم و قبل از ملاقات ایشان، بیعتی برای مهدی نخواهد بود. آنها میگویند کلمهی «رأیتموه = او را دیدید» در حدیث، این شرط را لازم و ضروری نموده است.
سید احمد الحسن (عليه السلام) در پاسخ به این سؤال فرمود:
«همین که برخی او را ببینند، در تحقق «رأیتموه» کفایت میکند و گرنه آیا عاقلانه است که مثلاً هفت میلیارد انسان بر روی زمین، با حجت خدا بیعت نکنند تا یکی یکی با او روبهرو شوند؟ این کار به چه مقدار زمان نیاز خواهد داشت، صد سال، دویست سال، سیصد سال یا بیشتر؟!».
* * *
ارسال از جانب ایلیا
موضوع ارسال از جانب ایلیای نبی (عليه السلام) برایم مقداری مبهم بود، لذا چنین پرسیدم:
با مراجعه به مطالب کتاب «وصی و رسول امام مهدی (عليه السلام) در تورات، انجیل و قرآن» و نیز «نامهی هدایت»، موضوع ارسال از سوی حضرت عیسی (عليه السلام) واضح میشود ولی به نظر میرسد قضیهی ارسال از جانب ایلیا این چنین نیست.
ایشان (عليه السلام) فرمود:
«آیا منظورت نصّی از تورات است؟ این قضیه که ایلیا مرفوع (بالا برده شده) است و آنها منتظر اویند، موضوعی بدون اشکال است؛ مراد از ارسال هم این است که ارسال امام مهدی (عليه السلام) همان ارسال آنها است.
در خصوص مسلمانان، به اختصار به آنها میگوییم که ایلیا و عیسی (عليهما السلام) هر دو تابع و پیرو امام مهدی (عليه السلام) هستند. هنگامی که او میفرستد، آنها نیز ارسال کنندهی کسی که امام مهدی (عليه السلام) گسیل داشته است، به شمار میروند؛ به این اعتبار که آنها پیرو و یاور حضرت میباشند».
* * *
فهرست
ایســــــتگاه ســـوم:
مسایل مربوط به ادلهی دعوت مبارک
• نص و گواهی خدا
• آیا صرف ادعای وصیت یک دلیل به شمار میرود؟
• احتجاج پیامبران به وصیت
• آیا مضمون وصیت از قبل معلوم بوده است؟
• وصیت و نص مستقیم
• روایتِ خداوند عمرش را تباه گرداند
• کتاب «وصیت مقدس، نوشتارِ بازدارنده از گمراهی»
• بشارتی برای کسانی که از وصیت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلّم) دفاع میکنند
• مادر موسی چگونه به حضرت موسی(عليه السلام) ایمان آورد؟
• چرا حضرت یعقوب(عليه السلام) پسر خود را از بازگویی رؤیایش نهی کرد؟
• آیا خدا در استخاره به کسی غیر از ولیاش اشاره میکند؟
• آیا احمد الحسن از مراجع خواسته از او معجزه بطلبند؟!
• حجت بودن مهدیین(عليهم السلام)
• خروج در روایت یمانی!
• هنگامی که او را دیدید با او بیعت کنید!
• ارسال از جانب ایلیا