داستان زیبا

 

داستانی زیبا

⇦ مردی مدت طولانی ازدواج کرده بود و همسرش باردار نمی‌شد. روزی همسرش، این‌گونه به او اصرار کرد: همسر عزیزم! چرا با فرد دیگری ازدواج نمی‌کنی؟ چه‌بسا همسر جدید، فرزندانی برایت به دنیا بیاورد که یادت را زنده نگه‌دارند
شوهر گفت: مرا با همسر دوم چکار؟ به‌زودی بین شما دونفر، مشکلات و غیرت به‌وجود می‌آید
همسر گفت: شوهر عزیزم! این‌گونه نیست. من تو را دوست دارم و محبوبم هستی و رعایت‌ِحال او را می‌کنم و هیچ‌مشکلی به‌وجود نمی‌آید. شوهر، نصیحت همسرش را پذیرفت و به او گفت: همسرم! به‌زودی به سفر می‌روم و با خانمی غریب که اهل این شهر نیست، ازدواج می‌کنم تا هیچ‌مشکلی بین شما پیش نیاید

شوهر از مسافرتش به خانه‌اش بازگشت و با او کوزۀ بزرگی از گِل بود درحالی‌که لباس خانم‌ها را به او پوشانده بود و چادری روی سرش گذاشته بود. و اتاقی را به او اختصاص داده بود و به همسرش اجازه داد که از دور و درحالی‌که خواب است، به او بنگرد

شوهر به‌سوی همسرش رفت و به او گفت: همسر عزیزم! من نصیحت تو را انجام دادم و با این دختری که خواب است، ازدواج کردم. امشب او را رها کن تا به‌خاطر خستگی سفر بخوابد و فردا او را به نزد تو می‌آورم.

وقتی شوهر از کارش به خانه بازگشت، دید که همسرش گریه می‌کند. پرسید که همسرم! چه‌چیزی باعث شده است؛ گریه کنی⁉️
همسرش پاسخ داد: خانمی که آوردی، به من ناسزا گفت و به من اهانت کرد و من نسبت به این اهانت شکیبایی کردم
شوهر تعجب کرد و گفت: من نسبت به اهانت به همسر عزیزم راضی نیستم و به چشم خودت می‌بینی که چه‌کاری با او می‌کنم. عصایی بزرگ برداشت و بر سر و دوطرف، هَوُویِ گِلی زد. این کوزه نابود شد و همسر، حقیقت را یافت و ناگهان شوکه شد و از ادعای خودش حیا کرد.
شوهرش از او پرسید: ادبش کردم، آیا راضی شدی⁉️
⇦ پاسخش را داد: شوهر عزیزم! مرا ملامت نکن. هوو یکی باشد؛ هرچند کوزه‌ای باشد

✏️ شیخ ابواحمد زیادی حفظه الله
📆 22 فوریه 2019 م

اشتراک گذاری
Share

0 comments on “داستان زیباAdd yours →

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *